فرهنگ آریان‌پور

پیچانده

#۵۰٬۱۸۵

معنی‌های انگلیسی
۱

wound

زخم، جراحت، جریحه، مجروح کردن، زخم زدن، پیچانده، پیچ خورده، کوک شده، رزوه شده

۲

wry

کج، معوج شده، کنایه آمیز، چرخیدن، پیچ خوردن، خم کردن، دهن کجى کردن، به اطراف چرخاندن، اریب شدن

۳

think

(past: thought ; past participle: thought) ـ اندیشیدن، فکر کردن، خیال کردن، گمان کردن

۴

understand

(past: understood ; past participle: understood) ـ فهمیدن، ملتفت شدن، دریافتن، درک کردن، رساندن