فرهنگ آریان‌پور

پیاده نظام

#۴۹٬۹۳۲

معنی‌های انگلیسی
۱

infantry

(علوم نظامى) پیاده نظام، سرباز پیاده

۲

line

خط، سطر، بند، ریسمان، رسن، طناب، سیم، جاده، دهنه، لجام خط کشیدن، خط انداختن در، خط دار کردن، آراستن، تراز کردن، آستر کردن، پوشاندن، ردیف، رشته line ـ (66)