فرهنگ آریان‌پور

پیاده کردن

#۴۹٬۹۱۹

معنی‌های انگلیسی
۱

dismount

پیاده کردن، از اسب پیاده شدن

۲

disembark

پیاده کردن، از کشتى در آوردن، پیاده شدن، تخلیه کردن (بار و مسافر)

۳

take down

پیاده کردن، خراب کردن

۴

unset

باز نشاندن، پیاده کردن، ثابت نشده، جایگزین نشده، جا انداخته نشده (در مورد استخوان شکسته)

۵

overhaul

(براى تعمیر) پیاده کردن، پیاده کردن و دوباره سوار کردن، سراسر بازدید کردن، پیاده سوار کردن و بازدید موتور

۶

implement

آلت، افزار، ابزار، اسباب، اجرا، انجام، انجام دادن، ایفاء کردن، اجراء کردن تکمیل کردن، پیاده کردن، وسیله

۷

disassemble

مجزا کردن، سوا کردن، پیاده کردن (ماشین آلات)، به هم ریختن

۸

demodulation

تفکیک، پیاده کردن، (در رادیو) کشف رمز، کشف، تحمیل زدایى

۹

dismantlement

منحل کردن، پیاده کردن (ماشین آلات)

۱۰

set down

یادداشت کردن، نوشتن، بزمین گذاشتن، پیاده کردن، نشاندن