پی بردن
#۴۹٬۷۸۳
discover
پى بردن، دریافتن، یافتن، پیدا کردن، کشف کردن، مکشوف ساختن
hock
(گیاه شناسى) گیاهان پنیرک، شاهدانه صحرایى، ختمى، پس زانو، پى بردن، لنگ کردن، اذیت کردن، ران خوک
infer
استنتاج کردن، استنباط کردن، پى بردن به، (زبان عامیانه) حدس زدن، اشاره کردن بر
sense
حس کردن، دریافتن، جهت، حواس پنجگانه، حس، احساس، هوش، شعور، معنى، مفاد، حس تشخیص، مفهوم، احساس کردن، پى بردن
realize
واقعى کردن، درک کردن، فهمیدن، دریافتن، تحقق یافتن، نقد کردن، تحقق بخشیدن، پى بردن
find out
دریافتن، پى بردن، کشف کردن، مکشوف کردن
feel
(past: felt ; past participle: felt) ـ احساس کردن، لمس کردن، محسوس شدن
find
(past: found ; past participle: found) ـ پیدا کردن، یافتن، جستن، تشخیص دادن، کشف کردن، چیز یافته، مکشوف، یابش
dawn
فجر، سپیده دم، طلوع، آغاز، آغاز شدن
nose
بینى، عضو بویایى، نوک بر آمده هر چیزى، دماغه، بو کشیدن، بینى مالیدن به، مواجه شدن با
read
(past: read ; past participle: read) ـ قرائت کردن، خواندن، تعبیر کردن، باز خواندن
ferret
موش خرما، راسو، (مجازى) آدم کنجکاو، کنجکاوى کردن، کاوش
descry
دیدن، تشخیص دادن، فاش کردن
pierce
خلیدن، سپوختن، سوراخ کردن (با نیزه و چیز نوک تیزى)، سفتن، فرو کردن (نوک خنجر و غیره)، شکافتن، رسوخ کردن
observe
رعایت کردن، مراعات کردن، مشاهده کردن، ملاحظه کردن، دیدن، گفتن، برپا داشتن (جشن و غیره)
distinguish
تمیز دادن، تشخیص دادن، دیفرانسیل گرفتن، دیدن، مشهور کردن، وجه تمایز قائل شدن