فرهنگ آریان‌پور

پوسته پوسته شدن

#۴۹٬۱۳۵

معنی‌های انگلیسی
۱

desquamate

پوسته پوسته شدن، پوست انداختن، پوست ریختن

۲

scab

پوست زخم، اثر زخم، گر، گرى، جرب، پوسته پوسته شدن، دلمه بستن زخم، دله

۳

flake

تکه کوچک (برف و غیره)، ورقه، پوسته، فلس، جرقه، پوسته پوسته شدن، برفک زدن تلویزیون

۴

exfoliate

ورقه ورقه شدن، پوسته پوسته شدن، تراشیدن

۵

chip

لپ پریده کردن یا شدن، ژتن، ریزه، تراشه، مهره اى که در بازى نشان برد و باخت است، ژتون، ورقه شدن، رنده کردن، (به صورت جمع) سیب زمینى سرخ کرده