فرهنگ آریان‌پور

پکیدن

#۴۷٬۸۳۵

معنی‌های انگلیسی
۱

burst

(past: burst ; past participle: burst) ـ قطع کردن، ترکیدن، از هم پاشیدن، شکفتن، منفجر کردن، انفجار، شیوع، قطارى، پشت سر هم

۲

explode

محترق شدن، منفجر شدن، ترکیدن، منبسط کردن، گسترده کردن

۳

fulminate

(م.ک.) رعد و برق زدن، غریدن، منفجر شدن، محترق شدن، با تهدید سخن گفتن، داد و بیداد راه انداختن، اعتراض کردن