پریشانی
#۴۶٬۵۶۱
distress
پریشانى، اندوه، محنت، تنگدستى، درد، مضطرب کردن، محنت زده کردن
dolor
(dolour =) ـ مرض دردناک، ناله، اندوه، پریشانى
baffle
گیج یا گمراه کردن، مغشوش کردن، دستپاچه کردن، بى نتیجه کردن، پریشانى، اهانت
bother
دردسر دادن، زحمت دادن، مخل آسایش شدن، نگران شدن، جوش زدن و خودخورى کردن، رنجش، پریشانى، مایه زحمت
dolour
(dolor =) ـ مرض دردناک، ناله، انذدوه، پریشانى
confusion
گیجى، اشتباهى گرفتن، آسیمگى، پریشانى، درهم و برهمى، اغتشاش، دست پاچگى
affliction
رنج، رنجورى، پریشانى، غمزدگى، مصیبت، شکنجه، درد
depression
تو رفتگى، گود شدگى، فرودافت، کسادى، تنزل، افسردگى، پریشانى
desolation
ویرانى، خرابى، تنگى، دلتنگى، پریشانى
discomposure
اضطراب، پریشانى
mess
یک خوراک (از غذا)، یک ظرف غذا، هم غذایى (در ارتش و غیره) ـ شلوغ کارى کردن، آلوده کردن، آشفته کردن
muddle
گیج کردن، خراب کردن، درهم و بر هم کردن، گیجى، تیرگى
oppression
ستم، بیداد، جور، تعدى، فشار، افسردگى
distraction
گیجى، حواس پرتى، دیوانگى
perturbation
آشفتگى، تشویش، انحراف، اختلال
disorderliness
بى نظمى، اختلال، به هم خوردگى، آشفتگى
noncooperation
عدم همکارى