اراستن
#۴٬۵۹۶
array
آراستن، در صف آوردن، منظم کردن، صف، نظم، آرایش، رژه، آرایه
equip
آراستن، سازمند کردن، مجهز کردن، مسلح کردن، (علوم نظامى) سازوبرگ دادن
attire
آراستن، آرایش کردن، لباس پوشاندن، لباس، آرایش
arrange
آراستن، چیدن، قرار گذاشتن، مرتب کردن، ترتیب دادن، سازمند کردن
deck
عرشه، عرشه کشتى، کف، سطح، دستینه، دسته، (در ورق بازى) یک دسته ورق آراستن، زینت کردن، عرشه دار کردن، (معنى مجازى) پوشاندن
brave
دلاور، تهم، شجاع، دلیر، دلیرانه، عالى، با دلیرى و رشادت با امرى مواجه شدن، آراستن، لافزدن، بالیدن
grace
توفیق، فیض، تائید، مرحمت، براز، زیبایى، خوبى، خوش اندامى، ظرافت، فریبندگى، دعاى فیض و برکت (قبل یا بعد از غذا)، خوش نیتى، بخشایندگى، بخشش، بخت، اقبال، قرعه، جذابیت، افسونگرى، مورد لطف قرار دادن، آراستن، زینت بخشیدن، فیض الهى بخشیدن، تشویق کردن، لذت بخشیدن، مشعوف ساختن
groom
مرد، مهتر، داماد، تیمار کردن، آراستن، زیبا کردن، داماد شدن
habit
عادت، خو، مشرب، ظاهر، جامه، لباس روحانیت، روش طرز رشد، رابطه جامه پوشیدن، آراستن، معتاد کردن، زندگى کردن
bedeck
(adorn =) ـ آرایش کردن، آراستن، زینت دادن
blazon
اعلام کردن، جلوه دادن، منتشر کردن، آراستن، نشان خانوادگى، سپر، پرچم
clothe
پوشاندن، آراستن
fettle
علف، یونجه، حال، حالت، نظم و ترتیب، درست کردن، رفو کردن، آراستن
apparel
رخت، اسباب، آراستن، پوشاندن، جامه
bedight
تزیین کردن، آراستن، مزین ساختن
embroider
قلاب دوزى کردن، گلدوزى کردن، برودره دوزى، آراستن
illustrate
توضیح دادن، بامثال روشن ساختن، شرح دادن، نشان دادن، مصور کردن، آراستن، مزین شدن