فرهنگ آریان‌پور

پاره‌ کردن (2)

#۴۲٬۲۸۱

معنی‌های انگلیسی
۱

bust

(past: busted, bust ; past participle: busted, bust) ـ مجسمه نیم تنه، بالاتنه، سینه، انفجار، ترکیدگى، خرد گشتن، ورشکست شدن، ورشکست کردن، بیچاره کردن