فرهنگ آریان‌پور

بیدرنگ

#۴۰٬۳۱۴

معنی‌های انگلیسی
۱

prompt

بیدرنگ، سریع کردن، به فعالیت واداشتن، برانگیختن، سریع، عاجل، آماده، چالاک، سوفلورى کردن

۲

promptly

بیدرنگ، سریع کردن، به فعالیت واداشتن، برانگیختن، سریع، عاجل، آماده، چالاک، سوفلورى کردن

۳

away

کنار، یکسو، به یک طرف، دور از، خارج، بیرون از، غایب، درسفر، بیدرنگ، پیوسته، به طور پیوسته، متصلا، مرتبا، از آنجا، از آن زمان، پس از آن، بعد، از آن روى، رفته، بیرون، دور افتاده، دور، فاصله دار، ناجور، متفاوت

۴

outright

یک جا، جمله، آشکارا، کاملاً، بیدرنگ

۵

forthwith

آنا، فوراً، بیدرنگ

۶

thereupon

درنتیجه، بنابر این، بیدرنگ، پس از آن

۷

therewith

با آن (نامه یا قرارداد)، به پیوست، در آن هنگام، به آن وسیله، بیدرنگ، فوراً، درنتیجه آن، از آن بابت، علاوه بر این، بعلاوه

۸

forthright

رک، سرراست، مستقیما، بى محابا، بیدرنگ

۹

immediately

بى درنگ، فورى، بلافاصله، بلا واسطه، پهلویى، آنى، ضرورى، بلافصل immediate