بیان کردن
#۴۰٬۱۱۳
express
بیان کردن، سریع، اظهار داشتن، ادا کردن، سریع السیر، صریح، روشن، ابراز کردن
bid
(past: bid, bade ; past participle: bid, bidden) ـ فرمودن، امر کردن، دعوت کردن، پیشنهاد کردن، توپ زدن، خداحافظى کردن، قیمت خریدرا معلوم کردن، مزایده، پیشنهاد
put
(past: put ; past participle: put) ـ گذاردن، قرار دادن، عذاب دادن، تقدیم داشتن، ارائه دادن، در اصطلاح یا عبارت خاصى قرار دادن، ترجمه کردن، تعبیر کردن، عازم کارى شدن، به فعالیت پرداختن، به کار بردن، منصوب کردن واداشتن، ترغیب کردن، متصف کردن، فرض کردن، ثبت کردن، تعویض کردن، انداختن، پرتاب، سعى، مستقر
convey
رساندن، بردن، حمل کردن، نقل کردن
depict
نمایش دادن (به وسیله نقشه و مانند آن)، نقش کردن، مجسم کردن، رسم کردن، شرح دادن
phrase
عبارت، تعبیر، اصطلاح، فراز، عبارت سازى، کلمه بندى، سخن موجز، پند و امثال بعبارت درآوردن، تعبیر درآوردن، تعبیر کردن، کلمه بندى کردن
explain
توضیح دادن، روشن کردن، با توضیح روشن کردن، شرح دادن
qualify
صلاحیت داشتن، واجد شرایط شدن، توصیف کردن، محدود کردن، تعیین کردن، قدرت را توصیف کردن، از بدى چیزى کاستن، منظم کردن، کنترل کردن
conceive
تصور کردن، بار گرفتن، بستن شدن، حمل گفتن
indicate
نشان دادن، نمایان ساختن، اشاره کردن بر
explicate
تفسیر کردن، تاویل کردن، توضیح دادن، روشن کردن، ظاهر کردن
illustrate
توضیح دادن، بامثال روشن ساختن، شرح دادن، نشان دادن، مصور کردن، آراستن، مزین شدن