بی نتیجه
#۳۹٬۸۷۲
abortive
مسقط، رشد نکرده، عقیم، بى ثمر، بى نتیجه
ineffectual
بیهوده، بى نتیجه، بى اثر، غیر موثر، بى فایده
inconclusive
غیرقاطع، مجمل، ناتمام، بى نتیجه، بى پایان
inconsequent
(inconsecutive =) ـ فاقد ارتباط منطقى، بى ربط، گسیخته، نادرست، غیر معقول، بى نتیجه
inconsecutive
(inconsequent =) ـ فاقد ارتباط منطقى، بى ربط، گسیخته، نادرست، غیر معقول، بى نتیجه
indeterminate
مجهول، نامعین، مبهم، نا معین، پا در هوا، نا مشخص، بى نتیجه
dry
خشک، بى آب، اخلاقا خشک خشک کردن، خشک انداختن، تشنه شدن
null
پوچ، تهى، ملغى، باطل، بلااثر، صفر
void
باطل، عارى، بى اعتبار، باطل کردن، تهى، خالى، بلاتصدى، عارى از، پوچ، بى اثر کردن، پوچ کردن، از درجه اعتبار ساقط کردن، بیرون ریختن، خارج شدن، دفع شدن، باطل شدن
impotent
داراى ضعف قوه باء، ناتوان، اکار
frivolous
سبک رفتار، سبک، پوچ، بیهوده و بى معنى، سبکسر، احمق
fruitless
بى میوه، بى ثمر
pointless
بى جا، بى معنى، بیهوده
indecisive
دودل، غیر قطعى
frustrated
خنثى کردن، هیچ کردن، باطل کردن، ناامید کردن، فکر کسى را خراب کردن، فاسدشدن
nonproductive
نافر آور، غیر مولد، غیر تولیدى