بی طرف
#۳۹٬۳۹۵
imparial
بى طرف، بى طرفانه، منصفانه
just
(joust =) ـ عادل، دادگر، منصف، با انصاف، بى طرف، منصفانه، مقتضى، بجا، مستحق (در گویش) فقط، درست، تنها، عیناً، الساعه، اندکى پیش، درهمان دم
neuter
خنثى کردن، اخته کردن، وابسته به جنس خنثى، خنثى، بى طرف، بى غرض، اسم یا صفتى که نه مذکر و نه مونث است، خواجه
neutral
خنثى، بى طرف، بیطرف، بدون جانبدارى، بیرنگ، نادر گیر
objective
مقصود، هدف، عینى، معقول، قابل مشاهده، بى طرف، علمى و بدون نظر خصوصى، حالت مفعولى، برونى، منظور
evenhanded
منصفانه، بى غرضانه، بى طرفانه fairminded
disinterested
بى علاقه، بى غرض، بى طرف، بى طمع، بى غرضانه
dispassionate
بى غرضى، بى طرف، بى تعصب، خونسرد
detached
جدا، غیر ذیعلاقه
unbiased
بیغرض، عارى از تعصب، بدون تبعیض، تحت تاثیر واقع نشده، بى پیشقدر unbiassed
impartial
بیطرف، بیغرض، راست بین، عادل، منصفانه
indifferent
خونسرد، لاقید، بیطرف، بى تمایل، جزیى، بى اثر، ناچیز، نه چندان خوب
uncommitted
ناوابسته، غیر متعهد نشده، تعهد نشده، تقبل نشده