بی درنگ
#۳۹٬۰۵۹
immediate
بى درنگ، فورى، بلافاصله، بلا واسطه، پهلویى، آنى، ضرورى، بلافصل
immediately
بى درنگ، فورى، بلافاصله، بلا واسطه، پهلویى، آنى، ضرورى، بلافصل واژه هاى شامل immediate
apace
سریعا، با تندى، با شتاب، بى درنگ، با سرعت زیاد
eftsoons
اندکى پس از آن، بى درنگ
quick
تند، چابک، فرز، چست، جلد، سریع، زنده
prompt
بیدرنگ، سریع کردن، به فعالیت واداشتن، برانگیختن، سریع، عاجل، آماده، چالاک، سوفلورى کردن
snappy
گاز گیر، سرزنده، با روح، جرقه دار، شیک، تند
readily
آماده کردن، مهیا کردن، حاضر کردن، آماده ready
summary
خلاصه، مختصر، موجز، اختصارى، ملخص، انجام شده بدون تاخیر، با شتاب
directly
دستور دادن، امر کردن (به)، اداره کردن، هدایت کردن، نظارت کردن (بر) ـ معطوف داشتن، متوجه ساختن، قراول رفتن، مستقیم direct
straight
راست، مستقیم، مستقیما، درست، رک، صریح، بى پرده، راحت، مرتب، عمودى، افقى، به طور سرراست
promptly
بیدرنگ، سریع کردن، به فعالیت واداشتن، برانگیختن، سریع، عاجل، آماده، چالاک، سوفلورى کردن
instanter
فورى
instantly
دم، آن، لحظه، ماه کنونى، مثال، فوراً
thereupon
درنتیجه، بنابر این، بیدرنگ، پس از آن unhesitating