فرهنگ آریان‌پور

بی حس کردن

#۳۸٬۹۲۰

معنی‌های انگلیسی
۱

benumb

بى حس کردن، بى قدرت کردن، کشتن (قدرت فکر و آرزو و احساس)، کرخ کردن

۲

desensitize

بى حس کردن

۳

stun

سراسیمه کردن، گیج کردن، بى حس کردن، حیرت زده کردن، گیجى

۴

callous

سفت، پینه خورده، بى حس، بى عاطفه، سنگ دل، بى حس کردن، پینه زدن، پنبه اى

۵

amortize

کشتن، بى حس کردن، خراب کردن، (حقوق) بدیگرى واگذار کردن، وقف کردن، مستهلک کردن

۶

indurate

سخت کردن، سفت کردن، پینه خورده کردن، بى حس کردن، (مجازى) پوست کلفت کردن

۷

abirritate

(پزشکى) بى حس کردن، از حساسیت کاستن

۸

paralyze

فالج کردن، فلج کردن، افلیج کردن، زمین گیر کردن، مفلوج کردن، لنه کردن