بو
#۳۷٬۴۷۷
scent
بو، عطر، ردشکار، سراغ، سررشته، پى، رایحه، خوشبویى، ادراک، بو کشیدن
redolence
بو داشتن، بو، عطر، خاطرات گذشته
odor
(odour =) ـ بو، رایحه، عطر، عطر و بوى، طعم، شهرت
aroma
ماده ى عطرى، بوى خوش عطر، بو، رایحه
odour
(odor =) ـ بو، رایحه، عطر، عطر و بوى، طعم، شهرت
savor
(savour =) ـ حس ذائقه، مزه، طعم، بو، مزه کردن، فهمیدن، دوست داشتن
smell
(past: smelt, smelled ; past participle: smelt, smelled) ـ بویایى، شامه، بو، رایحه، عطر، استشمام، بوکشى، بوئیدن، بو کردن، بو دادن، رایحه داشتن، حاکى بودن از
whiff
دروغ گفتن، دروغ در چیزى گفتن، چاخان، باد، نفخه، بو، دود، وزش، پف، پرچم، با صداى پف حرکت دادن، وزیدن، وزاندن
savour
(savor =) ـ حس ذائقه، مزه، طعم، بو، مزه کردن، فهمیدن، دوست داشتن
boo
صداى گاو یا جغد کردن، اظهار تنفر، هو کردن
ring
(past: rang ; past participle: rung) ـ حلقه، زنگ زدن، احاطه کردن، محفل، گروه، انگشتر، میدان، عرصه، گود، جسم حلقوى، طوقه، صحنه ورزش، چرخ خوردن، حلقه زدن، گرد آمدن، زنگ اخبار، صداى زنگ تلفن، طنین، ناقوس
waft
روى هوایا آب شناور ساختن، وزش نسیم، به هوا راندن، به حرکت در آوردن
wind
(past: wound ; past participle: wound) ـ پیچیدن، کوک کردن، باد خورده کردن، در معرض باد گذاردن، از نفس انداختن، خسته کردن یا شدن، از نفس افتادن، پیچاندن، پیچ دان، کوک کردن (ساعت و غیره)، انحناء، انحنا یافتن، حلقه زدن، چرخاندن، باد، نفخ، نفس واژه هاى شامل
smack
ماچ، صداى سیلى یا شلاق، مزه، طعم، چشیدن مختصر، با صدا غذا خوردن، ماچ صدادار کردن، مزه مخصوصى داشتن، کف دستى زدن، کتک زدن، کاملاً، یکراست
breath
دم، نفس، نسیم، (مجازى) نیرو، جان، رایحه
bouquet
دسته گل