فرهنگ آریان‌پور

بهم‌ خورده

#۳۷٬۴۳۲

معنی‌های انگلیسی
۱

broken

(past: broke ; past participle: broken) ـ شکستن، خرد کردن، نقض کردن، شکاف، وقفه، طلوع، مهلت، شکست، از هم باز کردن، انقصال، شکستگى break