به هم فشردن
#۳۶٬۸۲۵
impact
به هم فشردن، پیچیدن، زیر فشار قرار دادن، با شدت ادا کردن، با شدت اصابت کردن، ضربت، فشار، تماس، اصابت، اثر شدید، ضربه، برخورد، اثر
gnash
دندان قرچه کردن، دندان به هم فشردن (از خشم)، به هم فشردن، به هم سائیدن
sserry
ازدحام کردن، به هم فشردن، به هم چسبیدن
compact
جمع و جور، به هم پیوسته، پیمان، معاهده، متراکم به هم فشردن، به هم متصل کردن، ریز بافتن، فشرده، فشرده کردن
scrunch
صداى به هم خوردن چیزى (مثل صداى سنگریزه)، درهم شکستن، به هم فشردن، مچاله کردن، منقبض کردن
compress
متراکم کردن، هم فشرده کردن، به هم فشردن، خلاصه شدن یا کردن
foreshorten
کوتاه نمودار کردن، به هم فشردن، خلاصه کردن
fix
کار گذاشتن، درست کردن، پابرجا کردن، نصب کردن، محکم کردن، استوار کردن، سفت کردن، جادادن، چشم دوختن به، تعیین کردن، قرار دادن، اب کسى رسیدن، تنبیه کردن، ثابت شدن، ثابت ماندن، مستقر شدن، گیر، حیص و بیص، تنگنا، مواد مخدره، افیون
squeeze
فشردن، له کردن، چلاندن، فشار دادن، آب میوه گرفتن، به زور جا دادن، زور آوردن، فشار، فشرده، چپاندن