به هم زدن
#۳۶٬۸۰۰
disarrange
به هم زدن، بى ترتیب کردن، مختل کردن، بر هم زدن
disestablish
به هم زدن، کلیسا را از آزادى محروم کردن
poke
سیخونک، ضربت با چیز نوک تیز، فشار با نوک انگشت، حرکت، سکه، سکه زدن، فضولى در کار دیگران، سیخ زدن، به هم زدن، هل دادن، سقلمه زدن، کنجکاوى کردن، به هم زدن آتش بخارى (با سیخ)، زدن، آماس
stir
جنبش، حرکت، فعالیت، جم خوردن، تکان دادن، به جنبش درآوردن، حرکت دادن، به هم زدن، به جوش آوردن، تحریک کردن یا شدن
poach
آب پز کردن (تخم مرغ با پوست)، فرو کردن، دزدکى شکار کردن، برخلاف مقررات شکار صید کردن، تجاوز کردن به، راندن، هل دادن، به هم زدن، لگد زدن، خیساندن، دزدیدن
rough
زبر، خشن، درشت، زمخت، ناهموار، ناهنجار، دست مالى کردن، به هم زدن، زمخت کردن
rouse
رم دادن، از خواب بیدار شدن، حرکت دادن، به هم زدن، بهیجان در آوردن، مى گسارى، بیدارى
roust
برانگیختن، به هم زدن، فرار دادن
unmake
خلع مقام کردن، به هم زدن، خراب کردن، از خاصیت انداختن
disturb
مختل کردن، مزاحم شدن، بر هم زدن، به هم زدن، آشفتن، مضطرب ساختن، مشوب کردن
rummage
جستجو، تحقیق، کاوش، بازرس کشتى، اغتشاش، آشفتگى، خاکروبه، کاویدن، زیر و رو کردن، به هم زدن، خوب گشتن
scarify
تیغ زدن، از رو شکافتن، نیش زدن، به هم زدن، شدیدا انتقاد کردن
overthrow
(past: overthrew ; past participle: overthrown) ـ بر انداختن، به هم زدن، سرنگون کردن، منقرض کردن، مضمحل کردن، موقوف کردن، انقراض
con cuss
تکان دادن، به هم زدن، بهیجان آوردن
knock up
سردستى آماده کردن، به هم زدن، برخورد کردن، تحریک کردن، از کار انداختن، به پایان رساندن، آبستن کردن، ناراحت کردن
cancel
فسخ کردن، لغو کردن، باطل کردن
confuse
مغشوش شدن، با هم اشتباه کردن، آسیمه کردن، گیج کردن، دست پاچه کردن