فرهنگ آریان‌پور

به هم خوردن

#۳۶٬۷۷۳

معنی‌های انگلیسی
۱

disorient

به هم خوردن، ناجور شدن، غیرمتجانس شدن

۲

collission

به هم خوردن، تصادم، به هم خوردگى، پیوند چند حرف بدون صدا

۳

foul

ناپاک، پلید، شنیع، ملعون، غلط، نادرست، خلاف، طوفانى، حیله، جرزنى، بازى بى قاعده، ناپاک کردن، لکه دار کردن، گوریده کردن، چرک شدن، به هم خوردن، گیر کردن، نارو زدن (در بازى) ـ

۴

knock

کوبیدن، زدن، درزدن، بد گویى کردن از، به هم خوردن، مشت، ضربت، صداى تو تو، عیبجویى

۵

collide

تصادم کردن، به هم خوردن