فرهنگ آریان‌پور

به هم‌ خوردن

#۳۶٬۷۷۲

معنی‌های انگلیسی
۱

knock

کوبیدن، زدن، درزدن، بد گویى کردن از، به هم خوردن، مشت، ضربت، صداى تو تو، عیبجویى

۲

collide

تصادم کردن، به هم خوردن

۳

meet

(past: met ; past participle: met) ـ ملاقات کردن، مواجه شدن، برخورد کردن، یافتن، معرفى شدن به، تقاطع کردن، پیوستن تقاطع، اشتراک، جلسه، نشست، نشست گاه، درخور، مناسب، دلچسب، شایسته، مقتضى

۴

blend

مخلوطى (از چند جنس خوب و بد و متوسط) تهیه کردن (مثل چاى)، ترکیب، مخلوط، آمیختگى، آمیزه

۵

comport

سازش کردن، جور بودن، تحمل کردن، در بر داشتن، حامل بودن، رفتار

۶

collision

تصادم، برخورد