فرهنگ آریان‌پور

به هم چسبیده

#۳۶٬۷۶۲

معنی‌های انگلیسی
۱

impacted

به هم چسبیده، با هم جوش خورده (مثل انتهاى استخوان هاى شکسته)، با هم جمع شده، کار گذاشته شده، میان چیزى گیر کرده، تحت فشار

۲

adnate

حاصل، اندوخته، فراگرفته، (گیاه شناسى، جانور شناسى) به هم چسبیده، توام، مربوط به اعضا ى تناسلى توام

۳

seried

تنگ هم، به هم چسبیده، به هم فشرده، مضرس

۴

serried

تنه هم، به هم چسبیده

۵

adherent

(گیاه شناسى) به هم چسبیده، تابع، پیرو، هواخواه، طرفدار

۶

concrete

سفت کردن، با شفته اندودن یا ساختن، به هم پیوستن، ساروج کردن واقعى، به هم چسبیده، سفت، بتون، ساروج شنى، اسم ذات

۷

coadunate

پیوسته، به هم چسبیده، با هم روئیده

۸

immediate

بى درنگ، فورى، بلافاصله، بلا واسطه، پهلویى، آنى، ضرورى، بلافصل

۹

agglutinate

چسباننده، التیام آور، چسب، دواى التیام آور چسباندن، ترکیب کردن، تبدیل به چسب کردن agglutinative