فرهنگ آریانپور
به هم پیچیدن
#۳۶٬۷۲۵
convolve
به هم پیچیدن، پیچیدن، تاب دادن، به هم پیچیده شدن
intertwinement
به هم پیچیدن
entwine
(entwist =) ـ به هم پیچیدن، به هم پیچاندن، (مج) بافتن، مثل طناب تابیدن، در آغوش گرفتن
implicate
دلالت کردن بر، گرفتار کردن، مشمول کردن، به هم پیچیدن، مستلزم بودن
interlace
درهم بافتن، به هم پیچیدن، در هم آمیختن، در هم بافتن، مشبک کردن، از هم گذراندن، تقاطع کردن
interlock
همبند کردن، همبند شدن، به هم پیوستن، در هم گیر کردن، به هم ارتباط داشتن، به هم قفل کردن، درهم بافتن، به هم پیچیدن