به هم بستن
#۳۶٬۷۱۶
apply
به کار بستن، درخواست دادن، به کار بردن، به کار زدن، استعمال کردن، اجرا کردن، اعمال کردن، متصل کردن، به هم بستن، درخواست کردن، شامل شدن، قابل اجرا بودن
fagot
دسته هیزم، دسته، دسته کردن، به هم بستن، ریشه کردن حاشیه پارچه، بخیه زینتى
truss
چوب بست زدن، پایه زدن، بستن، به سیخ کشیدن، به دار آویختن، جفت کردن، گره زدن، دسته کردن، متمسک شدن، کوک زن، به هم بستن، بادبان را جمع کردن، بار سفر بستن، به دار آویخته شدن، خرپا، شکم بند، بقچه، انبان، فتق بند
couple
زوج، جفت، دوتا، زن و شوهر، به هم بستن، پیوستن، جفت شدن، جفت کردن، وصل کردن
faggot
دسته هیزم، دسته، دسته کردن، به هم بستن، ریشه کردن حاشیه پارچه، بخیه زینتى
bind
(past: bound ; past participle: bound) ـ بستن، گرفتار و اسیر کردن، مقید و محصور کردن، به هم پیوستن، چسباندن، صحافى کردن و دوختن، الزام آور و غیر قابل فسخ کردن (به وسیله تعهد یا بیعانه)، متعهد و ملزم ساختن، بند، قید، بستگى، علاقه، مقید کردن، جلد کردن bind bonds
yoke
(yolk =) ـ یوغ، میله عریض، سلطه، (مجازى) اسارت، بندگى عبودیت، در زیر یوغ آوردن، جفت کردن، (مجازى) وصل کردن، زرده تخم مرغ، (زیست شناسى) محتویات نطفه
twine
ریسمان چند لا، نخ قند، پیچ، به هم بافتن، دربرگرفتن
seizing
بتصرف آوردن، ربودن، قاپیدن، توقیف کردن، دچار حمله (مرض و غیره) شدن، درک کردن
conjoin
پیوستن، وصل کردن، قرین شدن، مقترن، (حقوق) همسر، زوج
ligature
بخیه زنى، بند، نوار، زخم بند، شریان بند، شریان بندى، رشته، رباط، طلسم، (موسیقى) خط پیوند، خط ارتباط، کلید کوک سازهاى زهى، دو یا چند حرف متصل به هم