اداره کردن
#۳٬۶۱۶
manage
اداره کردن، گرداندن، از پیش بردن، اسب آموخته manage managing
administer
اداره کردن، تقسیم کردن، تهیه کردن، اجرا کردن، توزیع کردن، (حقوق) تصفیه کردن، نظارت کردن، وصایت کردن، انجام دادن، اعدام کردن، کشتن، (موسیقى) رهبرى کردن (ارکستر) ـ مدیر، رئیس، (حقوق) مدیر تصفیه، وصى
conduct
رفتار، سلوک، هدایت کردن، بردن، اداره کردن
preside
کرسى ریاست را اشغال کردن، ریاست کردن بر، ریاست جلسه را بعهده داشتن، اداره کردن هدایت کردن، سرپرستى کردن
manipulate
با دست عمل کردن، با استادى درست کردن، با مهارت انجام دادن، اداره کردن، دستکارى کردن
direct
مستقیما، سر راست، یکراست، بى درنگ
govern
حکومت کردن، حکمرانى کردن، تابع خود کردن، حاکم بودن، فرماندارى کردن، معین کردن، کنترل کردن، مقرر داشتن
handle
گراندن، گذاشتن و برداشتن دستگیره، دسته، قبضه شمشیر، وسیله، لمس، احساس با دست، دست زدن به، به کار بردن، سرو کار داشتن با، رفتار کردن، استعمال کردن، دسته گذاشتن
management
مدریت، اداره، ترتیب، مدیریت، مدیران، کارفرمایى