به درد خوردن
#۳۳٬۲۸۰
dow
(dowing , dowed , dought =) ـ (اسکاتلند) خوب بودن، قوى بودن، معتبر بودن، به درد خوردن، خوشبخت بودن
avail
سودمند بودن، به درد خوردن، داراى ارزش بودن، در دسترس واقع شدن، فایده بخشیدن، سود، فایده، استفاده، کمک، ارزش
serve
خدمت کردن، خدمت انجام دادن، به کار رفتن، به درد خوردن، (در بازى) توپ را زدن
answer
پاسخ دادن، جواب دادن، از عهده برآمدن، ضمانت کردن، دفاع کردن (از)، جوابگو شدن، به کار آمدن، به کار رفتن، به درد خوردن، مطابق بودن (با)، جواب احتیاج را دادن جواب، دفاع، پاسخ
bestead
(bested =) ـ یارى کردن، کمک کردن، سودمند واقع شدن، به درد خوردن، جاى کسى را گرفتن، واقع
subserve
زیر زاورى کردن، به درد خوردن، مخدوم بودن، عبید بودن
help
کمک کردن، یارى کردن، مساعدت کردن (با)، همدستى کردن، مدد رساندن، بهتر کردن چاره کردن، کمک، یارى، مساعدت، مدد، نوکر، مزدور
utility
سودمندى، مفیدیت، سود، فایده، صنایع همگانى (مثل برق و تلفن)، کاربردپذیرى