فرهنگ آریانپور
به انجام رساندن
#۳۲٬۳۱۵
do
(past: did ; past participle: done) ـ کردن، عمل کردن، انجام دادن، کفایت کردن، این کلمه در ابتداى جمله به صورت علامت سوال مى آید، فعل معین
fulfil
انجام دادن، تکمیل کردن، تمام کردن، برآوردن، واقعیت دادن
achieve
دست یافتن، انجام دادن، به انجام رسانیدن، رسیدن، نائل شدن به، تحصیل کردن، کسب موفقیت کردن، (حقوق) اطاعت کردن (در برابر دریافت تیول)
execute
اجرا کردن، اداره کردن، قانونى کردن، نواختن، نمایش دادن، اعدام کردن execute followthrough
fulfill
انجام دادن، تکمیل کردن، تمام کردن، برآوردن، واقعیت دادن
consummate
به پایان رساندن، انجام دادن، عروسى کردن، بوصال رسیدن، رسیده، تمام و کمال، به حد کمال