فرهنگ آریان‌پور

به‌ انجام رساندن

#۳۲٬۳۱۵

معنی‌های انگلیسی
۱

do

(past: did ; past participle: done) ـ کردن، عمل کردن، انجام دادن، کفایت کردن، این کلمه در ابتداى جمله به صورت علامت سوال مى آید، فعل معین

۲

fulfil

انجام دادن، تکمیل کردن، تمام کردن، برآوردن، واقعیت دادن

۳

achieve

دست یافتن، انجام دادن، به انجام رسانیدن، رسیدن، نائل شدن به، تحصیل کردن، کسب موفقیت کردن، (حقوق) اطاعت کردن (در برابر دریافت تیول)

۴

execute

اجرا کردن، اداره کردن، قانونى کردن، نواختن، نمایش دادن، اعدام کردن execute followthrough

۵

fulfill

انجام دادن، تکمیل کردن، تمام کردن، برآوردن، واقعیت دادن

۶

consummate

به پایان رساندن، انجام دادن، عروسى کردن، بوصال رسیدن، رسیده، تمام و کمال، به حد کمال