بموقع
#۳۱٬۴۲۱
timely
بموقع، بهنگام، بجا، به وقت، بگاه
seasonably
بموقع
well timed
بموقع، بجا، بمورد، بهنگام، در وقت مناسب
pat
نوازش، دست زدن آهسته، قالب، نوازش کردن، دست نوازش بر سر کسى کشیدن، آهسته دست زدن به، بهنگام، بموقع، بى حرکت، ثابت، به طور مناسب
fairly
منصفانه، بى طرفانه، به طور میانه، بموقع، به طور روشن، خوب
timous
(timeous =) ـ (اسکاتلند) بموقع، بجا، بهنگام، زود
apropos
بجا، بموقع، شایسته
betimes
بهنگام، بموقع، زود، صبح زود، در اولین فرصت
fitting
مناسب، بجا، بمورد، بموقع، پرو لباس، جفت سازى، سوار کنى، لوازم
timeous
(timous =) ـ (اسکاتلند) بموقع، بجا، بهنگام، زود
punctual
دقیق، وقت شناس، خوش قول، بموقع، ثابت در یک نقطه، (مثل نقطه) لایتجزى، نکته دار، معنى دار، نیشدار، صریح، معین، مشروح، با ذکر جزئیات دقیق، آداب دان
opportune
بجا، بموقع، بهنگام، درخور، مناسب
pertinent
وابسته، مربوط، درخور، مناسب، بجا، بموقع، شایسته، مقتضى
forehanded
پس انداز کن، چیزدار، محتاط، دوراندیش، بموقع
seasonable
مناسب فصل، بموقع، بهنگام
apt
مستعد، قابل، درخور، مناسب، شایسته، محتمل، متمایل، آماده، زرنگ واژه هاى شامل
proper
درست، به طور صحیح، موافق آداب، به طور شایسته، کاملاً، خیلى خوب