فرهنگ آریان‌پور

بصف کردن

#۳۰٬۴۸۲

معنی‌های انگلیسی
۱

align

هم تراز کردن، در یک ردیف قرار گرفتن، بصف کردن، در صف آمدن، ردیف کردن

۲

string

(past: strung ; past participle: strung) ـ زه، زهى، نخ، ریسمان، رشته، سیم، ردیف، سلسله، قطار، نخ کردن (با سوزن و غیره)، زه انداختن به، کشیدن، ریش ریش، نخ مانند، ریشه اى، چسبناک، دراز، به نخ کشیدن (مثل دانه هاى تسبیح)، بصف کردن، زه دار کردن، رشته کردن