برد
#۲۷٬۸۱۷
range
برد، محدوده، حوزه، تغییر کردن، رسایى، چشم رس، تیررس، دسترسى، حدود، خط مبنا، منحنى مبنا، در صف آوردن، آراستن، مرتب کردن، میزان کردن، عبور کردن، مسطح کردن، سیر و حرکت کردن
win
(past: won ; past participle: won) ـ بردن، پیروز شدن، فاتح شدن، غلبه یافتن بر، به دست آوردن، تحصیل کردن، فتح، پیروزى، برد
won
(past of win) ـ برد، پیروز شد، سکنى کرد، معتاد شد، مقیم شد
shot
(past: shot ; past participle: shot) ـ در کردن (گلوله و غیره)، رها کردن (از کمان و غیره)، پرتاب کردن، زدن، گلوله زدن، رها شدن، آمپول زدن، فیلمبردارى کردن، عکسبردارى کردن، درد کردن، سوزش داشتن، جوانه زدن، انشعاب، رویش انشعابى، رویش شاخه، درد، حرکت تند و چابک، رگه معدن
reach
رسیدن به، نائل شدن به، کشش، حصول، رسایى، برد
carry
رقم نقلى، بردن، به دوش گرفتن، حمل کردن، حمل و نقل کردن
winning
برنده، دلکش، فریبنده، برد، فتح و ظفر
field
میدان، زمین، صحرا، دشت، کشتزار، دایره، رشته، به میدان یا صحرا رفتن، پایکار field سلاح
ambit
پیرامون، حدود، حوزه، وسعت، محوطه
compass
تدبیر کردن، نقشه کشیدن، اختراع کردن، دور زدن، مدار چیزى را کامل نمودن، با قطب نما تعیین کردن، جهت کردن، محصور کردن، محدود کردن، فهمیدن، درک کردن حدود و ثغور، حوزه، دایره، حیطه، گرد، مدور، پرگار، قطب نما compass rifle range