فرهنگ آریان‌پور

برخورد کردن

#۲۷٬۷۸۲

معنی‌های انگلیسی
۱

bop

زدن، تصادف کردن، برخورد کردن، تصادم کردن، وزش، دمیدن

۲

meet

(past: met ; past participle: met) ـ ملاقات کردن، مواجه شدن، برخورد کردن، یافتن، معرفى شدن به، تقاطع کردن، پیوستن تقاطع، اشتراک، جلسه، نشست، نشست گاه، درخور، مناسب، دلچسب، شایسته، مقتضى

۳

osculate

بوسیدن، تماس نزدیک حاصل کردن، برخورد کردن، صفات مشترک داشتن

۴

knock up

سردستى آماده کردن، به هم زدن، برخورد کردن، تحریک کردن، از کار انداختن، به پایان رساندن، آبستن کردن، ناراحت کردن

۵

smash

تصادم، خردشدگى، برخورد، خرد کردن، شکست دادن، درهم شکستن، بشدت زدن، منگنه کردن، پرس کردن، ورشکست شدن، درهم کوبیدن