برخورد
#۲۷٬۷۷۱
clash
برخورد، تصادم، تصادم شدید کردن
greet
(lament، weep =) ـ گریه، داد، فریاد، سلام، درود، برخورد، تلافى، درود گفتن، تبریک گفتن، تاسف، تاثر
affect
اثر، نتیجه، احساسات، برخورد، اثر کردن بر، تغییر دادن، متاثر کردن، وانمود کردن، دوست داشتن، تمایل داشتن (به)، تظاهر کردن به
impact
به هم فشردن، پیچیدن، زیر فشار قرار دادن، با شدت ادا کردن، با شدت اصابت کردن، ضربت، فشار، تماس، اصابت، اثر شدید، ضربه، برخورد، اثر
address
درست کردن، مرتب کردن، متوجه ساختن، قراول رفتن، دستور دادن، اداره کردن، نظارت کردن، خطاب کردن، عنوان نوشتن، مخاطب ساختن، سخن گفتن عنوان، نام و نشان، سرنامه، نشانى، آدرس، خطاب، خطابه، نطق، عریضیه، طرزخطاب، برخورد، مهارت، حمل، ارسال، نشانى دادن address ـ (44) runin
conflux
(confluence =) ـ همریزگاه، برخورد، تلاقى
contact
تماس، اتصال، تماس یافتن، تماسى، برخورد، محل اتصال، تماس گرفتن
conflict
ستیزه، کشاکش، کشمکش، نبرد، برخورد، ناسازگارى، تضاد، ناسازگار بودن، مبارزه کردن
collision
تصادم، برخورد
encounter
رویارویى، رویاروى شدن، برخورد، رو به رو شدن، مواجه شدن با، مصادف شدن با، دست به گریبان شدن با، مواجهه، تصادف
incidence
وقوع، برخورد، تلاقى، شیوع مرض، انتشار (مرض)، تلافى، تصادف، تعلق واقعى مالیات، مشمولیت
contiguity
نزدیکى، مجاورت، برخورد، تماس، وابستگى، ربط
osculation
بوسه، برخورد، تماس، اشتراک صفات
confliction
تضاد، برخورد
bat
چوب، چماق، عصا، چوکان زدن، خشت، گل آماده براى کوزه گرى، لعاب مخصوص ظروف سفالى، چشمک زدن، مژگان را تکان دادن، بال بال زدن، چوگان، چوگاندار، نیمه یا پاره آجر، (زبان عامیانه) ضربت، چوگان زدن، (جانور شناسى) خفاش