فرهنگ آریان‌پور

براورده‌ کردن

#۲۷٬۳۳۰

معنی‌های انگلیسی
۱

meet

(past: met ; past participle: met) ـ ملاقات کردن، مواجه شدن، برخورد کردن، یافتن، معرفى شدن به، تقاطع کردن، پیوستن تقاطع، اشتراک، جلسه، نشست، نشست گاه، درخور، مناسب، دلچسب، شایسته، مقتضى

۲

sate

سیر کردن، راضى کردن، فرو نشاندن

۳

fulfil

انجام دادن، تکمیل کردن، تمام کردن، برآوردن، واقعیت دادن

۴

fulfill

انجام دادن، تکمیل کردن، تمام کردن، برآوردن، واقعیت دادن

۵

indulge

مخالفت نکردن، مخالف نبودن، رها ساختن، افراط کردن (در استعمال مشروبات و غیره)، زیاده روى کردن، شوخى کردن، دل کسى را به دست آوردن، نرنجاندن