برانگیختن
#۲۷٬۲۸۰
abet
برانگیختن، جرات دادن، تربیت کردن، تشویق (به عمل بد) کردن، (حقوق) معاونت کردن (در جرم)، تشویق، تقویت، ترغیب (به کار بد)
foment
برانگیختن، پروردن، تحریک کردن
instigate
برانگیختن، تحریک کردن، وادار کردن
act
کنش، فعل، کردار، عمل، کار، حقیقت، امر مسلم، فرمان قانون، تصویب نامه، اعلامیه، (حقوق) سند، پیمان، رساله، سرگذشت، پرده ى نمایش (مثل پرده ى اول) ـ کنش کردن، کار کردن، عمل کردن، جان دادن، روح دادن، برانگیختن، رفتار کردن، اثر کردن، بازى کردن، نمایش دادن
heat
گرما، گرمى، حرارت، تندى، خشم، عصبانیت، اشتیاق، وهله، نوبت، تحریک جنسى زنان، طلب شدن جانور، فحلیت، گرم کردن، برانگیختن، بهیجان آمدن، گرم شدن
prod
سیخ زدن، سک زدن، برانگیختن، ترغیب
arouse
بیدار کردن، برانگیختن، تحریک کردن
evince
نشان دادن، معلوم کردن، ابراز داشتن، موجب شدن، برانگیختن
excite
برآشفتن، برانگیختن، تحریک کردن، القاء کردن
nettle
(گیاه شناسى) گزنه، انواع گزنه تیغى گزنده، به وسیله گزنه گزیده شدن، (مجازى) ایجاد بى صبرى و عصبانیت کردن، برانگیختن، رنجه داشتن
actuate
به کار انداختن، تحریک کردن، برانگیختن، سوق دادن، نشان دادن
irritate
عصبانى کردن، برانگیختن، خشمگین کردن، خراش دادن، سوزش دادن، آزردن، رنجاندن
exacerbate
بدتر کردن، تشدید کردن، برانگیختن
exasperate
خشمگین کردن، از جا در بردن، اوقات تلخى کردن کردن، برانگیختن، بدتر کردن، تشدید کردن، خشمگین
excitation
القاء، هیجان، تحریک، برانگیختن، برآشفتگى
sting
(past: stung ; past participle: stung) ـ نیش، زخم نیش، خلش، سوزش، گزیدن، تیر کشیدن، نیش زدن