بدیهی
#۲۶٬۶۴۷
evident
بدیهى، آشکار، مشهود
axiomatic
بدیهى، حاوى پند یا گفته هاى اخلاقى
self evident
بدیهى، خود آشکار
obvious
آشکار، هویدا، معلوم، واضح، بدیهى، مریى، مشهود selfevident selfexplanatory
natural
طبیعى، سرشتى، نهادى، ذاتى، فطرى، جبلى، بدیهى، مسلم، استعداد ذاتى، احمق، دیوانه، عادى
trivial
جزیى، ناچیز، ناقابل، کم مایه، مبتذل، بدیهى
truistic
عارى از لطف، بیمزه، بدیهى، مبتذل
immediacy
بى درنگى، فوریت، بى واسطگى، بى فاصلگى، مستقیم و بى واسطه بودن، آگاهى، حضور ذهن، بدیهى، قرب جواز
inevitable
نا چار، نا گزیر، اجتناب نا پذیر، چاره نا پذیر، غیر قابل امتناع، حتما، حتمى الوقوع، بدیهى
prima facie
در نظر اول، با یک نظر، بدیهى، مشهود
self explaining
(self explanatory =) ـ بدیهى، واضح فى نفسه، واضح، آشکار، بى نیاز از توصیف
matter of course
چیز عادى یا طبیعى، بدیهى، نتیجه منطقى
self explanatory
(self explaining =) ـ بدیهى، واضح فى نفسه، واضح، آشکار، بى نیاز از توصیف
truism
چیزى که پر واضح است، ابتذال
necessary
لازم، واجب، ضرورى، بایسته، بایا