فرهنگ آریانپور
بدنما
#۲۶٬۴۲۵
squalid
چرک، ناپاک، کثیف، بدنما، زننده، بد ظاهر
eyesore
چیز بدنما، مایه نفرت، (معنى مجازى) چشم درد
unsightly
ناخوشایند، بدمنظر، کریه، بدنما
mean
(past: meant ; past participle: meant) ـ میانه، متوسط، وسطى، واقع دروسط، حد وسط، میانه روى، اعتدال، منابع درآمد، عایدى، پست فطرت، بدجنس، آب زیرکاه، قصد داشتن، مقصود داشتن، هدف داشتن، معنى و مفهوم خاصى داشتن، معنى دادن، میانگین
raunchy
پست تر از استاندارد یا میزان متداول، نامرغوب