اجرا کردن
#۲٬۵۳۵
enforce
اجرا کردن، (با زور) از پیش بردن، وادار کردن، مجبور کردن، تاکید کردن
execute
اجرا کردن، اداره کردن، قانونى کردن، نواختن، نمایش دادن، اعدام کردن
apply
به کار بستن، درخواست دادن، به کار بردن، به کار زدن، استعمال کردن، اجرا کردن، اعمال کردن، متصل کردن، به هم بستن، درخواست کردن، شامل شدن، قابل اجرا بودن
exert
اعمال کردن، به کار بردن، اجرا کردن، نشان دادن
effect
اثر، نتیجه، اجرا کردن، معنى، مفهوم، نیت، مفید، کار موثر، عملى کردن، معلول
perform
انجام دادن، کردن، بجا آوردن، اجرا کردن، بازى کردن، نمایش دادن، ایفا کردن
administer
اداره کردن، تقسیم کردن، تهیه کردن، اجرا کردن، توزیع کردن، (حقوق) تصفیه کردن، نظارت کردن، وصایت کردن، انجام دادن، اعدام کردن، کشتن، (موسیقى) رهبرى کردن (ارکستر) ـ مدیر، رئیس، (حقوق) مدیر تصفیه، وصى
administrate
(administer =) ـ اداره کردن، تقسیم کردن، تهیه کردن، اجرا کردن، توزیع کردن، (حقوق) تصفیه کردن، نظارت کردن، وصایت کردن، انجام دادن، اعدام کردن، کشتن، (موسیقى) رهبرى کردن (ارکستر) ـ مدیر، رئیس، (حقوق) مدیر تصفیه، وصى
fill
پر کردن، سیر کردن، نسخه پیچیدن، پر شدن، انباشتن، آکندن، باد کردن
enact
به صورت قانون درآوردن، وضع کردن (قانون) تصویب کردن، نمایش دادن
fulfil
انجام دادن، تکمیل کردن، تمام کردن، برآوردن، واقعیت دادن
fulfill
انجام دادن، تکمیل کردن، تمام کردن، برآوردن، واقعیت دادن
dispense
توزیع کردن، معاف کردن، بخشیدن، باطل کردن
implement
آلت، افزار، ابزار، اسباب، اجرا، انجام، انجام دادن، ایفاء کردن، اجراء کردن تکمیل کردن، پیاده کردن، وسیله
accomplish
انجام دادن، به انجام رساندن، وفا کردن (به)، صورت گرفتن