بالیدن
#۲۴٬۴۴۵
blaw
دمیدن، فوت کردن، لاف زدن، بالیدن
brag
لاف زدن، بالیدن، فخر کردن، با تکبر راه رفتن، باد کردن، لاف، مباهات، رجز خواندن
yelp
واغ واغ کردن، لاف زدن، بالیدن، جیغ زدن، واغ واغ
boast
خرده الماسى که براى شیشه برى به کار رود لاف، مباهات، بالیدن، خودستایى کردن، سخن اغراق آمیز گفتن، به رخ کشیدن، رجز خواندن
brave
دلاور، تهم، شجاع، دلیر، دلیرانه، عالى، با دلیرى و رشادت با امرى مواجه شدن، آراستن، لافزدن، بالیدن
glory
جلال، افتخار، فخر، شکوه، نور، بالیدن، فخر کردن، شادمانى کردن، درخشیدن
flaunt
به رخ کشیدن، بالیدن، خرامیدن، جولان دادن، خودنمایى، جلوه
insult
توهین کردن به، بى احترامى کردن به، خوار کردن، فحش دادن، بالیدن، توهین
blow
(past: blew ; past participle: blown) ـ دمیدن، وزیدن، در اثر دمیدن ایجاد صدا کردن، ترکیدن
grow
(past: grew ; past participle: grown) ـ رستن، روئیدن، رشد کردن، سبز شدن، بزرگ شدن، زیاد شدن، ترقى کردن، شدن، گشتن، رویانیدن، کاشتن
show
(past: showed ; past participle: shown, showed) ـ نشان دادن، نمودن، ابراز کردن، فهماندن، نشان، ارائه، نمایش، جلوه، اثبات
breed
(past: bred ; past participle: bred) ـ پروردن، بار آوردن، زائیدن، به دنیا آوردن، تولید کردن، تربیت کردن، فرزند، اولاد، اعقاب، جنس، نوع، گونه
develop
توسعه دادن، ایجاد کردن، بسط دادن، پرورش دادن
maturate
رسیدن، بالغ شدن، سرباز کردن (دمل)