اجباری
#۲٬۴۱۳
compulsory
اجبارى، قهرى
compulsive
اجبارى، اضطرارى
coercive
از روى کره و اجبار، اجبارى، قهرى
forcible
قوى، موثر، شدید، اجبارى
obliging
آماده خدمت، حاضر خدمات، مهربان، اجبارى، الزامى
strained
صاف کرده، پالوده، فشرده، کشاورده، کشدار، اجبارى
mandatory
الزامى، الزام آور، اجبارى
de rigueur
از نظر سنتى یا اخلاقى الزام آور، اجبارى
forced
زور، نیرو، جبر، عنف، نفوذ، (در جمع) قوا، عده، شدت عمل، (فیزیک) بردار نیرو، خشونت نشان دادن، درهم شکستن، قفل یا چفت را شکستن، مسلح کردن، مجبور کردن به زور گرفتن، به زور باز کردن، بى عصمت کردن، راندن، بیرون کردن، با زور جلو رفتن، تحمیل، مجبور کردن force
bounden
مقید، دراسارت، باقید و بند بسته شده
binding
(past: bound ; past participle: bound) ـ بستن، گرفتار و اسیر کردن، مقید و محصور کردن، به هم پیوستن، چسباندن، صحافى کردن و دوختن، الزام آور و غیر قابل فسخ کردن (به وسیله تعهد یا بیعانه)، متعهد و ملزم ساختن، بند، قید، بستگى، علاقه، مقید کردن، جلد کردن bind
necessary
لازم، واجب، ضرورى، بایسته، بایا
obligatory
الزامى، فرضى، واجب، (حقوق) لازم، الزام آور