باقی ماندن
#۲۳٬۹۸۴
come through
باقى ماندن، دادن، وقوع یافتن، طى شدن
bide
در انتظار ماندن، درجایى باقى ماندن، به کارى ادامه دادن، تحمل کردن، به خود هموار کردن
hold over
به تصرف ملک ادامه دادن، ادامه دادن، باقى ماندن، براى آینده نگاه داشتن، تمدید
last
بازپسین، پسین، آخر، آخرین، اخیر، نهانى، قطعى، دوام داشتن، دوام کردن، طول کشیدن، به درازا کشیدن، پایستن
stay
ماندن، توقف کردن، نگاه داشتن، بازداشتن، توقف، مکث، ایست، سکون، مانع، عصا، نقطه اتکاء، تکیه، مهار، حایل، توقفگاه
abide
(past: abided, abode ; past participle: abided, abode) ـ ایستادگى کردن، پایدار ماندن، ماندن، ساکن شدن، منزل کردن، ایستادن، منتظر شدن، وفا کردن، تاب آوردن
leave
(past: left ; past participle: left) ـ برگ دادن، جوانه زدن، باقى گذاردن، رها کردن، ول کردن، گذاشتن، دست کشیدن از، رهسپار شدن، عازم شدن، ترک کردن برگ درخت، اجازه، اذن، مرخصى، رخصت leave perdure
remain
ماندن، باقیماندن، اقامت کردن، مانده، اثر باقیمانده، (در جمع) بقایا
persist
سماجت کردن، پافشارى کردن، اصرار کردن، ایستادگى
persistence
(persistency =) ـ اصرار، ابرام، دوام، سماجت، ماندگارى، پافشارى