بار
#۲۲٬۰۲۴
alloy
بار (در فلزات)، عیار، درجه، ماخذ، آلیاژ فلز مرکب، ترکیب فلز بافلز گرانبها، (مجازى) آلودگى، شائبه، عیار زدن، معتدل کردن
cargo
بار کشتى، محموله دریایى، بار
burden
بار، وزن، گنجایش، طفل در رحم، بار مسئولیت، بار کردن، تحمیل کردن، سنگین بار کردن
audience
بار، ملاقات رسمى، حضار، مستمعین، شنودگان
encumbrance
بار، قید، مانع، اسباب زحمت، گرفتارى، گرو
brunt
ضربه، لطمه، بار، فشار
charge
تصدى، عهده دارى، حمله، اتهام، هزینه، وزن، مسئولیت، گماشتن، عهده دار کردن، زیربار کشیدن، متهم ساختن، مطالبه (بها)، پر کردن (باترى و تفنگ)، مورد حمایت، بار، مطالبه هزینه
fardel
بقچه، بسته، بار، کوله بار
barroom
نوشابه فروشى، بار یا پیاله فروشى، بار
entrance
مدخل، درون رفت، ورودیه، اجازه ورود، حق ورود، دروازه ى دخول، ورود، بار، درب مدخل، آغاز مدهوش کردن، در بیهوشى یاغش انداختن، (مج) از خود بى خود کردن، زیاد شیفته کردن
admitance
دخول، ورود، بار، اجازه ى دخول، (معنى مجازى) تصدیق، روا، مجاز، گذرایى
boot
پوتین یا چکمه، (مجازى) اخراج، چاره یا فایده، لگدزدن، با سر چکمه و پوتین زدن boot رنگ
extender
بسط دهنده، توسعه دهنده، ادامه دهنده، پوشا