فرهنگ آریان‌پور

یکدست

#۲۱۹٬۴۷۳

معنی‌های انگلیسی
۱

set

(past: set ; past participle: set) ـ مجموعه، نشاندن، دستگاه، دست، دسته، یکدست (ظروف و غیره)، دوره، جهت، سمت، قرار گرفته، واقع شده، لجوج، دقیق، روشن، مصمم، قرار دادن، گذاردن، نهادن، مرتب کردن، چیدن، کار گذاشتن، سوار کردن، جا انداختن، آغاز کردن، مستقر شدن

۲

even

زوج، عدد زوج، (مثل 2 و 4 و 6 و 8)، هموار، صاف، مسطح، تراز، مساوى، هموار کردن، صاف کردن، واریز کردن، حتى، هم، درست، اعداد جفت

۳

pure

خالص، پاک، تمیز، ناب، ژاو، (نژاد) اصیل، خالص کردن، پالایش کردن، بى غش، محض

۴

uniform

اونیفورم، یک ریخت، یک شکل، متحدالشکل، یکنواخت کردن، یکسان، متحد الشکل، یکنواخت

۵

consistent

سازگار، نامتناقض، استوار، ثابت قدم

۶

monotonous

یکنواخت، خسته کننده

۷

homogeneous

همگن، متجانس، (زیست شناسى) مقاربت کننده با هم جنس خود، متوافق، هم جنس، یک جور، مشابه