فرهنگ آریان‌پور

وظیفه

#۲۱۵٬۹۶۱

معنی‌های انگلیسی
۱

duty

کار، خدمت، ماموریت، گماشت، وظیفه، تکلیف، فرض، (در جمع) عوارض گمرکى، عوارض

۲

work

کار، کار کردن، عملى شدن، شغل، وظیفه، زیست، عمل، عملکرد، نوشتجات، آثار ادبى یا هنرى، (در جمع) کارخانه، استحکامات، موثر واقع شدن، عمل کردن work bonds

۳

office

دفتر، اداره، منصب، شغل، مقام، مسئولیت، احراز مقام، اشتغال، کار، وظیفه، خدمت، محل کار، دفتر کار

۴

service

زاورى، خدمت، استخدام، نوکرى، کار، وظیفه، عبادت، تشریفات، کمک، بنگاه، سرویس، یکدست ظروف، اثاثه، لوازم، نظام وظیفه، (گیاه شناسى) سنجد، درخت سنجد، وابسته به خدمت، سرویس کردن، ماشینى را تعمیر و روغن کارى کردن، یارى، روبراه ساختن، تعمیر کردن

۵

function

تابع، وظیفه، کار کردن، کارکرد، کار، کار ویژه، پیشه، مقام، ماموریت، عمل، ایفاء، عمل کردن، وظیفه داشتن، آئین رسمى

۶

taskwork

کارى که به عنوان وظیفه انجام مى شود، وظیفه، کار معلوم، کار ناخوشایند

۷

assignment

گمارش، واگذارى، انتقال قانونى، حواله، تخصیص اسناد، تکلیف درسى و مشق شاگرد، وظیفه، ماموریت

۸

incumbency

تصدى، عهده دارى، وظیفه، لزوم، وجوب

۹

obligation

التزام، محظور، وظیفه

۱۰

onus

بار، تعهد، مسئولیت

۱۱

place

جا، محل، مرتبه، قرار دادن، گماردن، جایگاه، میدان، فضا، مکان، در محلى گذاردن، گذاشتن، جاى دادن، وهله، صندلى

۱۲

pigeon

(جانور شناسى) کبوتر، محبوبه، دختر جوان، ترسو، ساده و گول خور

۱۳

charge

تصدى، عهده دارى، حمله، اتهام، هزینه، وزن، مسئولیت، گماشتن، عهده دار کردن، زیربار کشیدن، متهم ساختن، مطالبه (بها)، پر کردن (باترى و تفنگ)، مورد حمایت، بار، مطالبه هزینه

۱۴

salary

حقوق، شهریه، مواجب، حقوق دادن

۱۵

business

تجارت، کار و کسب، سوداگرى، حرفه، دادوستد، کاسبى، بنگاه، موضوع