فرهنگ آریان‌پور

وسط

#۲۱۵٬۳۶۱

معنی‌های انگلیسی
۱

middling

وسط، میان، جمله مشترک، (به صورت جمع) اجناس مختلف از درجه متوسط

۲

mid

با، همراه با، نیمه، میانى، وسطى mid midpoint midst midway

۳

amid

در میان، وسط

۴

howe

فرو رفتگى، گودى، ژرفى، وسط

۵

amidst

در میان، وسط

۶

meddle

میان، وسط، مرکز، کمر، میانى، وسطى، در وسط قرار دادن، فضولى کردن، دخالت بى جا کردن، مداخله کردن، مخلوط کردن، آمیختن، پراکنده کردن، جماع کردن، ور رفتن

۷

middle

میان، وسط، مرکز، کمر، میانى، وسطى، میانه، متوسط، میانه حال

۸

mediocre

حد وسط، متوسط، میانحال، وسط

۹

intermediate

میانه، متوسط، در میان آینده، مداخله کننده، در میان واقع شونده، واسطه، میانجى

۱۰

mid most

واقع در عین وسط، بسیار صمیمى، وسط

۱۱

second class

درجه دوم، وسط، دومین درجه، دومین مرتبه

۱۲

core

مغز و درون هر چیزى، چنبره، هسته