واقعی
#۲۱۳٬۸۰۱
actual
واقعى، حقیقى
True
درست، صحیح، واقعى، راست، پابرجا، ثابت، حقیقى، راستگو، خالصانه، ثابت یا حقیقى کردن، راستین، فریور
real
راستین، حقیقى، واقعى، موجود، غیر مصنوعى، طبیعى، اصل، بى خدشه، صمیمى
genuine
خالص، اصل، اصلى، واقعى، حقیقى، درست
literal
لفظ، لفظى، تحت اللفظى، حرفى، واقعى، دقیق، معنى اصلى
concrete
سفت کردن، با شفته اندودن یا ساختن، به هم پیوستن، ساروج کردن واقعى، به هم چسبیده، سفت، بتون، ساروج شنى، اسم ذات
essential
ضرورى، اساسى، واجب، بسیار لازم، اصلى، اساسى ذاتى، جبلى، لاینفک، واقعى، عمده، بى وارث را)، مصادره کردن
down to earth
واقع بین، عملى، حقیقى، واقعى، اهل عمل
pukka
(puka =) ـ (در هند) خوب، تمام عیار، محکم، با دوام، ساخته شده
living
زندگى، معاش، وسیله گذران، معیشت، زنده، حى، در قید حیات، جاندار، جاودانى
regular
منظم، مرتب، با قاعده، معین، مقرر، عادى، باقاعده
truthful
(truthfully =) ـ راستگو، صادق، راست، از روى صدق وصفا عامیانه honesttogoodness
practical
عملاً، درعمل، تقریبا، درواقع، در معنى، مى توان گفت
bona fide
با حسن نیت، جدى، واجد شرائط