واضح
#۲۱۳٬۵۸۷
clear
واضح، شفاف، زدودن، ترخیص کردن آشکار، زلال، صاف، صریح روشن کردن، واضح کردن، توضیح دادن، صاف کردن، تبرئه کردن، فهماندن
perspicuous
واضح، صریح، روشن، شفاف
overt
فاش، آشکار، معلوم، واضح، نپوشیده، عمومى
plain
پهن، مسطح، هموار، صاف، برابر، واضح، آشکار، رک و ساده، ساده، جلگه، دشت، هامون، میدان یا محوطه جنگ، بدقیافه، شکوه، شکوه کردن
ditinct
مجزا، ممتاز، واضح، روشن، مشخص
obvious
آشکار، هویدا، معلوم، واضح، بدیهى، مریى، مشهود
distinct
جدا، ممتاز، مجزا، واضح، متمایز
explicit
صریح، روشن، واضح، آشکار، صاف، ساده
luculent
نورانى، روشن، نور افشان، واضح
palpable
پرماس پذیر، پرماسیدنى، حس کردنى، قابل لمس، آشکار، واضح
kenspeckle
مشخص، برجسته، قابل شناسایى، واضح، زود
crystalline
بلورین، شفاف، متبلور، واضح
clean cut
روشن، صریح، مشخص، واضح
open and shut
خیلى سهل، کاملاً، ساده، واضح، آشکار
self explaining
(self explanatory =) ـ بدیهى، واضح فى نفسه، واضح، آشکار، بى نیاز از توصیف
articulate
شمرده سخن گفتن، مفصل دار کردن، ماهر در صحبت، بندبند