فرهنگ آریان‌پور

واسطه

#۲۱۳٬۵۴۸

معنی‌های انگلیسی
۱

medium

رسانه، واسطه، متوسط، (پزشکى) محیط کشت، میانجى، وسیله، معتدل

۲

psychic

روحى، روانى، ذهنى، واسطه، پدیده روحى instrumentality

۳

inductor

القاء کننده، عنصر القایى، (فیزیک) واسطه القاء، واسطه

۴

middleman

دلال، واسطه، نفر وسط صف، آدم میانه رو، معتدل

۵

intermediate

میانه، متوسط، در میان آینده، مداخله کننده، در میان واقع شونده، واسطه، میانجى

۶

go between

رابط، میانجى، واسطه، دلال، دلال محبت

۷

mean

(past: meant ; past participle: meant) ـ میانه، متوسط، وسطى، واقع دروسط، حد وسط، میانه روى، اعتدال، منابع درآمد، عایدى، پست فطرت، بدجنس، آب زیرکاه، قصد داشتن، مقصود داشتن، هدف داشتن، معنى و مفهوم خاصى داشتن، معنى دادن، میانگین

۸

score

نشان، حساب، چوب خط، نمره، مارک، نمره امتحان، با چوب خط حساب کردن، علامت گذاردن، حساب کردن، به حساب آوردن، تحقیر کردن، ثبت کردن، (در مسابقه) پوان آوردن، امتیاز، امتیاز گرفتن، حساب امتیازات

۹

mediator

میانجى، دلال