واسطه
#۲۱۳٬۵۴۸
medium
رسانه، واسطه، متوسط، (پزشکى) محیط کشت، میانجى، وسیله، معتدل
psychic
روحى، روانى، ذهنى، واسطه، پدیده روحى instrumentality
inductor
القاء کننده، عنصر القایى، (فیزیک) واسطه القاء، واسطه
middleman
دلال، واسطه، نفر وسط صف، آدم میانه رو، معتدل
intermediate
میانه، متوسط، در میان آینده، مداخله کننده، در میان واقع شونده، واسطه، میانجى
go between
رابط، میانجى، واسطه، دلال، دلال محبت
mean
(past: meant ; past participle: meant) ـ میانه، متوسط، وسطى، واقع دروسط، حد وسط، میانه روى، اعتدال، منابع درآمد، عایدى، پست فطرت، بدجنس، آب زیرکاه، قصد داشتن، مقصود داشتن، هدف داشتن، معنى و مفهوم خاصى داشتن، معنى دادن، میانگین
score
نشان، حساب، چوب خط، نمره، مارک، نمره امتحان، با چوب خط حساب کردن، علامت گذاردن، حساب کردن، به حساب آوردن، تحقیر کردن، ثبت کردن، (در مسابقه) پوان آوردن، امتیاز، امتیاز گرفتن، حساب امتیازات
mediator
میانجى، دلال