وادار کردن
#۲۱۳٬۰۴۹
endue
وادار کردن، بخشیدن به
impel
وادار کردن، بر آن داشتن، مجبور ساختن
persuade
وادار کردن، بر آن داشتن، ترغیب کردن
has
داشتن، مجبور بودن، وادار کردن، صرف کردن، بلد بودن
have
(past: had ; past participle: had) ـ داشتن، دارا بودن، مالک بودن، ناگزیر بودن، مجبور بودن، وادار کردن، باعث انجام کارى شدن، عقیده داشتن، دانستن، خوردن، صرف کردن، گذاشتن، کردن، رسیدن به، جلب کردن، به دست آوردن، دارنده، مالک
move
جنبیدن، لولیدن، تکان دادن، حرکت دادن، به جنبش درآوردن، بازى کردن، متاثر ساختن، جنبش، تکان، حرکت، اقدام، (در بازى) نوبت حرکت یا بازى، به حرکت انداختن، وادار کردن، تحریک کردن، پیشنهاد کردن، تغییر مکان، حرکت کردن، نقل مکان
compel
مجبور کردن، وادار کردن
oblige
مجبور کردن، وادار کردن، مرهون ساختن، متعهد شدن، لطف کردن
coerce
به زور وادار کردن، ناگزیر کردن
enforce
اجرا کردن، (با زور) از پیش بردن، وادار کردن، مجبور کردن، تاکید کردن
influence
نفوذ، تاثیر، اعتبار، برترى، تفوق، توانایى، تجلى، نفوذ کردن بر، تحت نفوذ خود قرار دادن، تاثیر کردن بر، وادار کردن، ترغیب کردن
constrain
به زور و فشار وادار کردن، تحمیل کردن
force
زور، نیرو، جبر، عنف، نفوذ، (در جمع) قوا، عده، شدت عمل، (فیزیک) بردار نیرو، خشونت نشان دادن، درهم شکستن، قفل یا چفت را شکستن، مسلح کردن، مجبور کردن به زور گرفتن، به زور باز کردن، بى عصمت کردن، راندن، بیرون کردن، با زور جلو رفتن، تحمیل، مجبور کردن واژه هاى شامل
sandbag
کیسه شن، گونى پر از شن، (با کیسه سن) ایجاد استحکامات دفاعى کردن
dragoon
سواره نظام، سواره نظام را هدایت کردن، به زور شکنجه به کارى واداشتن
browbeat
(past: browbeat ; past participle: browbeaten) ـ عتاب کردن، تشر زدن، نهیب زدن به