فرهنگ آریان‌پور

وادار به‌ کاری‌ کردن

#۲۱۳٬۰۴۶

معنی‌های انگلیسی
۱

drive

(past: drove ; past participle: driven) ـ راندن، بردن، عقب نشاندن، سوارى کردن، کوبیدن (میخ و غیره)، تحریک کردن

۲

actuate

به کار انداختن، تحریک کردن، برانگیختن، سوق دادن، نشان دادن