فرهنگ آریان‌پور

هماهنگ

#۲۰۹٬۰۷۲

معنی‌های انگلیسی
۱

coordinated

هماهنگ کردن، مختص، متناسب کردن، هم آهنگ کردن، تعدیل کردن، هم پایه، مربوط، (در جمع) مختصات coordinate

۲

harmonic

(harmonious =) ـ هم آهنگ، موزون، هارمونیک، همساز

۳

concerted

مجتمعا، با هم، موزون، هم نوا

۴

consonant

هم آهنگ، حرف صامت، حرف بى صدا، همخوان

۵

concurrent

همزمان، در یک وقت واقع شونده، موافق، متقارن، همرو موسیقی‌

۶

harmonious

خوش آهنگ، خوش صدا، موزون، موافق

۷

concordant

موافق، جور، هم آهنگ، هم نوا، متوازن، موزون